تبليغاتX
ديگر تنها نيستم(حرفهاي تنهايي سابق)
ديگر تنها نيستم(حرفهاي تنهايي سابق)
براي دل خودم
هر آنكه جانب اهل خدا نگهدارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگهدارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
2 نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:7  توسط بهروز  | 

من از غروب خسته ام , من از چراغ مردگي
از اين ستاره كُشتن و رواج سرسپردگي
بر آسمان نظاره كن , حادثه اي ست در كمين
چگونه بركَنم من اين غبار رو از دل غمين
چه ظلمتي گرفته اين ، شب بهار مرده را
تو بي بهانه مي بري بهار نورسيده را
شب از ستاره ها تهي ، من به اميد روشني
چه بي صدا نشسته ام به انتظار روزني
صداي خسته اي مرا به اوج مي كشاندم
به چلچراغ روشنِ ترانه مي نشانَدم
من از نژاد نور و از تبار روشنايي ام
من آخرين مسافر ديار آشنايي ام
به صبح رفتنم نگر چه شادمانه مي روم
پي ستاره اي شدن چه مومنانه مي روم
من از غروب خسته ام ...

2 نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:0  توسط بهروز  | 

خوابيم و با خطاب تو بيدار ميشويم
مستيم و با عتاب تو هشيار مي شويم
حلاج پيشه ايم و گمانم در عاقبت
با حلقه هاي موي تو بردار ميشويم
فرجام تلخ قصه ابليس سهم ماست
وقتي به دام سجده گرفتار ميشويم
چشم تو بود ميوه ممنوع عشق وما
روزي از اين دسيسه خبردار ميشويم
برگرفته ار شعري در كتاب من داناي كل هستم نوشته استاد مصطفي مستور
2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:47  توسط بهروز  | 

دلتنگي
شب است صداي تو را مي شنوم ، پر از احساس و محبت ، من گوش ميكنم ، چقدر دلم برايت تنگ شده ، دلم تنگ شده براي اينكه با من حرف بزني ، برايم حرف بزني و من گوش كنم و من محو حرف زدن تو بشوم ، محو چشمانت شوم و خود را غرق تو ببينم. چشمانت شده عبادتگاه من ، آنجا بشينم و دعا كنم و راز و نياز . روحم خسته است ، دلم تنگ است ، ميداني چه ميخواهم؟ يك درياي آرام به وسعت دل تو كنار ساحلش بنشينم تو باشي و تو باشي و تو باشي و تو باشي...برايم دريايي پيدا كن.
2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:8  توسط بهروز  |