|
|
مسافر |
|
|
بار ديگر سفر و اين بار سفر در طي دو مرحله..امسال خيلي سفر رفتم..
چهارشنبه ...صبح ..منتظري؟ نگراني؟ دلتنگي؟ ...نه نازنين ديگر زماني نمانده ..ديگر نيازي به شمارش نيست...
اين بار سفر با قطار ... دو خط موازي ...و چه زيبا دو خط موازي به هم ميرسند ..در تقاطع زندگي
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 13:41 توسط بهروز
|
|
||
|
|
شمارش |
|
|
پنج شنبه انتخابات انجمن علمي عمران
اميدوارم راي بيارم....
---------------------------
دوباره شمارش معكوس رو آغاز كن و اين بار شمارش معكوس را تا آغاز بشمار ..براي آغاز
يارم باش...يارم بمان
يارت ميمانم...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:33 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظي و قطع شدن تلفن
بعد از چند لحظه يه احساسي داشت كه نميتونست راحت بخوابه ...هر كاري كرد نمي تونست آروم بشه تلفن رو برداشت ....
الو...سلام..من خيلي دوست دارم خيلي ..اگه اين رو نميگفتم نمي تونستم بخوابم...و بعدش يه خواب آروم...
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 9:21 توسط بهروز
|
|
||
|
|
چشم |
|
|
من: دلم واسه چشمات تنگ شده..
تو: فقط چشمام؟
من: آره بيام چشمات رو ببينم ديگه چيزي نميخوام.
تو: خيلي نامردي فقط همين...مگه دستم بهت نرسه...
من و تو: خنده
-----------------------------
داره دو هفته تموم ميشه ...دعا كنيد... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 9:0 توسط بهروز
|
|
||
|
|
حس خوب |
|
|
چند وقتي هست كه فرصت نميكنم سري به اين دنياي مجازي بزنم..البته فرصت كه نه دليلي ندارم ... خوب بالاخره آدم بايد براي كاري كه انجام ميده دليل داشته باشه ...فعلا در انتظارم..انتظار...
ولي توي تمام اين مدت يه حس خوب داشتم و دارم اونم تويي...
-----------------------
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي....
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 9:27 توسط بهروز
|
|
||