|
|
ماهي |
|
|
وقتي يه نفر از آب گل آلود ماهي ميگيره بايد باهاش چيكار كرد؟
به نظر من بايد بغلش گرد ماچش كرد بعدش هم خورد..طرف رو نميگم ماهي رو ميگم...
--------------------
توضيح: توي مطلب فبلي يه سوء تقاهم شده بود ..اون جشن تولد مربوط به من نبود...
بهروز |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 15:59 توسط بهروز
|
|
||
|
|
جمعه |
|
|
جمعه ...خواب..خواب..خواب...
جمعه ..افطاري..جشن تولد...
جمعه ...دلتنگي...دل گرفتگي...
جمعه ...استراحت ...نظافت...
-----------------------------------
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 9:48 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
به يه جامعه شناس كه بتونه اين جامعه رو كه شده پر از دروغ و نيرنگ بشناسه و راه زندگي كردن رو به من نشون بده نياز شديد دارم
( يه چشمك)
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 13:32 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
با من بمان
----------
كاست جديد محمد اصفهاني رو توصيه مي كنم....
بهروز
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 22:14 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
صدات گرفته بود... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:8 توسط بهروز
|
|
||
|
|
نفس |
|
|
امروز از اون روزايي بود كه عجيب دلم گرفته بود
ولي ايندفعه تو بودي ديدمت حس كردم بازم صداي تو چشماي تو احساس تو
چي داري توي چشمات؟
چقدر بهم نزديكي چقدر نزديك ...بگو كدامين ستاره اي؟ نه تو خود ماهي ...مثل ماه تك ..كثل ماه يكتا...
كدامين كلام ميتواند جبران كند اينهمه محبت و مهربانيت را ...ممنونم.
----------------------------
چشمانت غرق بوسه كه اينگونه آرامش مي بخشد
بهروز
پ.ن: مخاطب همه حرفهايم نفسم هست خودت بهتر ميدوني! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:23 توسط بهروز
|
|
||
|
|
گذشت |
|
|
دو روز از گرفتن پرنده ميگذره وقتي مي بينم كه توي قفس خودش رو به در و ديوار قفس ميزنه دلم ميگيره ...حيف كه نمي تونه بپره وگرنه يك لحظه نميگذاشتم توي قفس بمونه ...
كسي اسم اين پرنده رو نمي دونه ..مشخصاتش يه پرنده كوچيك شبيه گنجشك با نوك نارنجي
------------------
نبينم دلت تنگ شده باشه..تا چشم وا كني ميگذره..مثل همه روزهاي عمر..چشمات رو ببند حالا وا كن ..مي بيني؟
------------------------
بهروز.. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 20:21 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از گذشت 2 هفته هنوز كلاسهاي ما شروع نشده و هيچ استادي افتخار ندادند كه تشريف بياورند . دانشجويان عزيز هم كه خوشحال از اينكه كلاسهاي تشكيل نمي شود همچنان در تعطيلات به سر ميبرند.
واقعا اسم دانشگاه آزاد برازنده چنين دانشگاهي است. وقتي مقايسه ميكنم زمانيكه در دانشگاه ملي درس ميخوندم با الان رو واقعا حسرت اون دوران رو ميخورم. تنها چيزي كه دانشكده ما داره يه ساختمان از لحاظ ظاهري شيك كه هيچگونه اصول مهندسي در اون رعايت نشده و تنها به فكر ظاهر اون بودند.
----------------------------------
پاييز برگ ريز ...هر كجا نگاه ميكني برگهاي درختان زرد شده و ريخته ..راه ميروي زير پايت خش خش ميكنند ..عجب صداي زيبايي ..صدايي كه دلم ميخواست با تو باشم و بشنوم...راستي تا اون موقع هنوز برگ ريزان هست؟ ميشه به درختا بگي يه مقدار صبر كنند..!! ميخوام وقتي با تو هستم و راه ميرويم صداي خش خش بشنوم...
--------------------------------
امروز يه پرنده توي حياط خونه ديدم نمي تونست پرواز كنه گرفتمش انداختم توي قفس ..كوچولو با يه نوك تارنجي..هيچي نمي خوره دلم خيلي واسش ميسوزه ولي چه كنم بيچاره نمي تونه بپره وگرنه آزادش ميكردم.
بهروز |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 22:53 توسط بهروز
|
|
||
|
|
كوه |
|
|
مظهر ايستادگي ...محكم و استوار در برابر لگدهايي كه هر روز مي شود ..در برابر قدمهايي كه هر روز بر آن ميگذارند...
چقدر كوه رو دوست دارم ..صبحهاي جمعه وقتي ميرم كوه و توي اون هواي خنك ...همه دلتنگيهام گم ميشن...
راستي من الان چند وقته دلتنگ نيستم..نه دلتنگ هستم ..دلگير نيستم...اون بغض گير كرده چند وقته اثري نيست ازش...نكنه توي چشمات بغض شكن داري...مثل اون دستگا هايي كه سنگ كليه ميشكنن!!
تاريخش رو بنويس..ميخوام بنويسم...دارم نزديك ميشم.
لحظه موعود نزديك است..باز ميلرزد...باز ديوانه ام ...
لحظه موعود نزديك است...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از فردا كلاسهاي به طور رسمي شروع ميشه و لولين كلاسم هم تربيت بدني هست جالبه ..ترم جديد با ورزش شروع ميشه...ميدوني ميخوام چه رشته اي انتخاب كنم؟ ميخوام شنا انتخاب كنم...ميدوني چرا؟ آخه وقتي محو چشمات ميشم غرق نشم...اينجا همون چشمك رو داره
بهروز
282 روز از آزادي گذشته |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 18:17 توسط بهروز
|
|
||
|
|
چشم |
|
|
داشتم ميرفتم توي يه راه دراز قدم زنان شب بود ..من بودم ..غم بود و تنهايي..به ياد اون مداحي آهنگران ( شب است و سكوت است و ماه است و من) ميرفتم دلم هوايي شده بود بعد مدتها يه حس غريب يا قريب شكل گرفته بود دوباره يه حس عجيب از اون حسايي كه آدم باهاشون حال ميكنه..اين روزا چشمات عجيب من رو به خودشون مشغول كردن ..اينجا همون جاست همون جايي كه دلم وقتي ميگيره دور از چشماي تو ميام و ميخوام بنويسم ولي بازم چشماي تو چشماي تو ..امروز از اون روزايي بود كه دلم گرفته بود ولي عجب مسكنيه ....
راستي من هنوز جا دارم يا چوب خطم پر شده ؟ اگه جا دارم بگو ميخوام يه چيزي بگم؟ منتظر جوابت هستم...
--------------
به دليل يه سري مسائل ادامه سفرنامه رو نمي نويسم و تنها آخر سفرنامه اينه سالم رسيدم..شاهنامه پايانش خوشه....
بهروز |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 23:42 توسط بهروز
|
|
||